ساده وصادقانه
مادر

با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب
چون گشودم چشم ، دیدم از میان ابرها
برف زرین بارد از گیسوی گلگون ، آفتاب
جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم
 گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گیسوی من کوشید با آثار خواب
وز کششهاش طرح گیسوانم تازه شد
بر زمین خسسبیده نقش شاخهای بید بن
گاه محو و گاه رنگین لیک با قدی بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نیست
جز: کجایی مادر گمگشته ؟ قصدی ز آن سرود
آن نشاط انگیز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آمیخت در غمهای من
حزن شیرینی که هم درد است و هم درمان درد
سایه افکن شد به روح آسمان پیمای من
خنده کردم بر جبین صبح با قلبی حزین
ناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفت
وز میان باغ پیدا شد جمالی تابناک
آمد از آن غرفه ی زیبای نورانی فرود
چون فرشته ، آسمانی پیکری پر نور و پاک
در کنار جوی ، با رویی درخشان ایستاد
وز نگاهی روح تاریک مراتابنده کرد
سجده بردم قامتش را لیک قلبم می تپید
دیدمش کاهسته بر محجوبی من خنده کرد
من نگفتم : کیستی ؟ زیرا زبان در کام من
از شکوه جلوه اش حرفی نمی بایست گفت
شاید او رمز نگاهم را به خود تعبیر کرد
کز لبش باعطر مستی آوری این گل شکفت
ای جوان ، چشمان تو می پرسد از من کیستی
 من به این پرسان محزون تو می گویم جواب
من خدای ذوق و موسیقی خدای شعر و عشق
من خدای روشنیها من خدای آفتاب
از میان ابرهای خسته این امواج نور
نیزه های تیرگی پیر ای زرین من است
خسته خاطر عاشقان هستی از کف داده را
هدیه آوردن ز شهر عشق ، ایین من است
لیک برایت هدیه ای آورده ام از شهر عشق
تا که همراز تو باشد در غم شبهای هجر
ساحلی باشد منزه تا که درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهای تو در دریای هجر
 اینک این پاکیزه تن مرغک ، ره آورد من است
پیکری دارد چو روحم پاک و چون مویم سپید
این همان مرغ است کاندر ماورای آسمان
بال بر فرق خدای حسن و گلها گسترید
بنگر ای جانانه توران تا که بر رخسار من
اشکهای من خبردارت کنند از ماجرا
دیدم آن مرغک چو منقار کبود از هم گشود
می ستاید عشق محجوب من و حسن تو را

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - ساده دل
گمشده درخيال

تنهايي

به تاريكي تكيه مي كنم

وزمان

دردستهايم راه گم مي كنند

غزلواره چشمانم را مي بوسم

وپنهان مي دارم غم درونم را

ميان انگشتانم

چون همدمم فقط انگشتي است و

قلمي....

وقطره هاي باران را از گوشه هاي

چشمم پاك مي كنم

وهمچون سرابي در تاريكي تنهايي خويش

گم مي شوم

كه شايد در اين گرداب سرنوشت

هرگز نتوانم خود رابيابم

وگم مي شوم در سرنوشتم

تا شايد هيچگاه

  كسي مرانيابد....!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦ - ساده دل
نگاه تو

     نگاه

مرگ من يعني،

                                  قناري خواندوبي تابم نكرد

سمت آبي هاي دريايي

                                     بادودستش پرتابم نكرد

پيش از اين

                         با يك نگاه ماه مي رفتم زخويش

امشب افسون نگاه تو

                                            چرا خوابم نكرد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ - ساده دل